چریک PDF چاپ نامه الکترونیک
پنجشنبه ۱۷ تیر ۱۳۸۹ ساعت ۱۳:۰۲

خاطرات سردار شهید حمید ایران‌منش(چریـک) از زبان سردار حاج قاسم سلیمانی

شهید حمید ایران‌منش از جمله مردانی است که خیلی زود از میان ثاراللهیان رخت بربست.
او که در میان رزمندگان کرمانی به حمید چریک ملقّب شده بود و در عملیات الی‌بیت‌المقدّس آسمانی شد، اسطوره‌ای است که خاطراتش تا ابد وِرد زبان هم‌رزمانش خواهد بود.
یکی از فرماندهان معروف دفاع مقدس لشکرثارالله حمید ایرانمنش، مشهور به حمید چریک بود. گرچه مدّت عمرش کوتاه بود، اما در همین مدت کوتاه زبان‌زد رزمندگان بود. او در چهار عملیات به‌طور پیوسته شرکت کرد. در عملیات ثامن‌الائمه، با شهید اکبرمحمّد‌حسینی بود و در عملیات طریق‌القدس با من بود. در فتح المبین وارد تیپ شد و در عملیات بیت‌المقدس به شهادت رسید.

 

عملیات طریق‌القدس بلافاصله بعد از عملیات ثامن‌الائمه که شکست حصرآبادان بود، صورت گرفت. طولانی شدن عملیات ثامن‌الائمه که حدود سه ماه بود، باعث خستگی نیروها شده‌ بود. اگر چه گردان‌مان را برای عملیات بعد فرستادیم، اما تقریباً همه‌ي بچّه‌ها به مرخصی رفتند جز سه، چهار نفر، که یکی از آن‌ها حمید بود که مستقیماً از صحنه‌ی عملیات آبادان به سوسنگرد آمد، در صورتی که مرخصی حقش بود.
عملیات طریق القدس سال 60 انجام شد. گردانی از سپاه کرمان که فرماندهی‌اش را خودم به عهده داشتم، به جنوب اعزام شد. تجمّع ما در میدان ولی عصر بود. از آن‌جا به سوسنگرد، به مقر به‌خصوص بچّه‌های کرمان رفتیم. شب‌ها تا قبل از عملیات به دعا و عبادت می‌گذشت.
حمید چریک قبل از آن به حمید رگ‌باری مشهور بود. حمید در دیلم به ما پیوست. او به عشق عملیات اصلاً مرخصی نرفت. به اکبر محمّدحسینی در گردان اوّل پیوست که قرار بود خط‌شکن باشد. حمید در آماده‌سازی نیروها در سوسنگرد نقش مهمّی داشت. خیلی با نظم و ترتیب عمل می‌کرد، طوری که بچّه‌ها در موردش می‌گفتند خیلی نظامی برخورد می‌کند. تسلّط خاصی در توجیه و هدایت نیروها داشت. برای دو گردانی که از کرمان برده بودیم،‌ حمید نقش محوری در آموزش و آمادگی نیروها از خود نشان داد؛ و چون از صحنه‌ی جنگ شناخت خوبی داشت و در عملیات مبتکر بود، بچّه‌ها از او حرف شنوی داشتند. کم نبود تجربه‌ی چهار یا پنج عملیات در کردستان را با خود داشتن. حرف‌هایش به دل نشست، چون تجربیاتی بود که خود از سر گذرانده بود. با این که اغلب رزمنده‌ها تحصیل کرده بودند و میان‌شان معلم و دانشجو زیاد بود- مزار شهدا گواه این ادعاست- با این وجود همه از حمید چریک پیروی می‌کردند.
شب عملیات ما وارد کانالی شدیم که از ابتدای خط خودی تا پشت خط زیر خمپاره‌ی 120 و160 بود. تیر مستقیم تانک‌ها روی کانال می‌ریخت. اولین آتش سنگین دشمن بعد از جنگ و در جبهه‌ها همان جا بود. یک ساعت از لو رفتن تک گذشته بود که خط خودی تا خط خودشان را تمام زیرآتش گرفته بودند. معابر هم لو رفته بود. حمید در گروهان اول بود. ما منتظر بچّه‌های اهواز بودیم که قرار بود خط را بشکنند تا ما پشت سر آن‌ها به خط دوم و به سمت پل سابله برویم. صد متری از خاک‌ریز فاصله گرفته بودیم. آتش دشمن بود که روی سرمان می‌ریخت. حمید آمد پیش من و گفت: این‌طوری همه‌ی بچّه‌ها شهید می‌شوند. بگذار من گروهانم را ببرم نزدیک سیم‌خاردار عراقی‌ها و از کار بیندازم‌شان.
من موافقت کردم و او گروهانش را تا نزدیک سیم‌های خاردار برد. همین‌جا بود که من زخمی شدم. اکبر محمّد‌حسینی با دو گروهان عقب بود. بچّه‌های اهواز موفق نشده بودند خط را بشکنند. خون زیادی از من رفته بود و دیگر رمق نداشتم. نمی‌خواستم بگویم زخمی شده‌ام و روحیه‌ی بچّه‌‌ها را تضعیف کنم. حمید خودش را به من رساند و اصرار کرد سریع خودم را نزدیک معبر برسانم و بر کار آن‌ها نظارت کنم. اما من گفتم نمی‌توانم بیایم، خودت برو هر کاری می‌توانی بکن. فکر کنم فهمید حالم مناسب نیست. سری تکان داد و خداحافظی کرد و رفت به خط. مکالمه‌ی من و حمید ده ثانیه هم طول نکشید. حمید در کم‌تر از ربع ساعت خط اول عراقی‌ها را گرفت. شلیک کالبیرها وخمپاره‌هایشان قطع شد و بچّه‌ها شروع کردند به پاک‌سازی. فریاد الله اکبر در خط پیچید. اکبر تماس گرفت و هدایت دو گروهان بعدی را به عهده گرفت که به سرعت رفتند روی خاک‌ریز و رو به جلو حرکت کردند. همین موقع بود که من از حال رفتم و به پشت جبهه منتقل شدم. بعدها شنیدم حمید با یک کمر نارنجک جلوی همه حرکت می‌کرده و داخل سنگرها که 5 تا 20 متر از هم فاصله داشته‌اند،‌ نارنجک می‌انداخته و آن‌ها را منهدم می‌کرده است. در یکی از این سنگرها عراقی‌ها متوجه نارنجک می‌شوند وآن را به بیرون پرت می‌کنندکه خوش‌بختانه حمید فوراً‌ روی زمین می‌خوابد،‌ اما ترکش‌های خمپاره پیشانی‌اش را زخمی می‌کنند. با این وجود از پا نمی‌نشیند و به پیش‌روی ادامه می‌دهد.
مرا به بیمارستان منتقل کردند و پس از بهبودی و بازگشت قرار شد تیپ ثارالله را تشکیل بدهم. از جمله کسانی که در ذهنم بود، به عنوان هسته و مرکز اصلی تیپ ثارالله از او استفاده‌کنیم، حمید چریک بود. او را به خاطر کاری که در عملیات طریق‌القدس کرده بود و ارتباطش با شهید کازرونی، برای عملیات فتح‌المبین انتخاب کردیم. عملیات فتح المبین اولین تشکیلات تیپی ما بود.
من با حمید دو شناسایی انجام دادم. یک شناسایی در سمت راست کمر سرخ و یکی در سمت چپ. فاصله‌ی شیارها زیاد بود. دشمن روی ارتفاعات مستقر بود. ما هم ده دوازده نفر بودیم که کار شناسایی را در روز انجام می‌دادیم. من و حمید و کازرونی جلو می‌رفتیم و بقیه پشت سر ما به عنوان احتیاط و تأمین حرکت می‌کردند. به لب ارتفاعی رسیدیم که فاصله‌اش تا عراقی‌ها رودخانه‌ای بود و در کنار ارتفاعات کمر سرخ قرار داشت. تپه‌ی بلندی مثل یک بریدگی بود که بر کف رودخانه مسلّط بود.آن طرف رودخانه با همین شکل عراقی‌ها مستقر بودند. پشت چند تا بوته دراز کشیدیم و شناسایی را شروع کردیم. اما رودخانه برایمان مبهم بود؛ حیف‌مان می‌آمد آن را شناسایی نکنیم. فصل بارندگی بود و رودخانه طغیان داشت. باید می‌فهمیدیم کجای آن پهن است تا نیروها را از آنجا عبور بدهیم.
در طرح عملیاتی باید کمرسرخ را از دو سو دور می‌زدیم تا از پشت عراقی‌ها سر دربیاوریم.
مانده بودیم چه کنیم عراقی‌ها کاملاً بر رودخانه مسلط بودند. سنگرهایشان مشخص بود. آن قدر که به راحتی حرکت‌شان را می‌دیدیم. حتی صدای برخورد قاشق و بشقاب‌شان را می‌شنیدیم. کافی بود که یکی از ماها عطسه کند تا لو برویم. چون صدا می‌پیچید، خیلی آهسته صحبت می‌کردیم. فکر کردیم فقط یکی‌مان برود پایین و اولین نفری که داوطلب شد، حمید بود. پایین رفتن پر سر و صدا و بالا آمدن توی دید عراقی‌ها. چاره‌ی دیگری نداشتیم. حمید حرکت کرد. او را نگاه نمی‌کردیم، بلکه فقط گوش‌مان به او بود و چشم‌مان به عراقی‌ها. منتظر شنیدن صدایی از حمید بودیم. با آن شیب تند به هر شکل می‌خواست پایین برود، اگر پرت نمی‌شد، سر و صدای سنگ‌ها بلند می‌شد و عراقی را متوجه می‌کرد. اما حمید چریک چنان نرم و ماهرانه پایین رفت که هیچ صدایی بلند نشد. به فاصله‌ی کمی از لب رودخانه زیر ارتفاع تپه در یک گودی پناه گرفت. او را می‌دیدم که با تسط کامل قدم می‌زد و شناسایی می‌کرد. بی‌آن‌که ذره‌ای ترس به خود راه بدهد کار خود را انجام داد و برگشت. اما عراقی‌ها او را دیدند. سرباز عراقی تا او را دید، تیراندازی نکرد. حالا یا کمین بود یا چیز دیگر، نمی‌دانم. به سوی فرمانده‌اش دوید تا حمید را نشان دهد. در همین فاصله حمید با چابکی خود را بالا کشید. ما همان جا ماندیم تا واکنش عراقی‌ها را ببینیم. حدود ده پانزده نفر ایستاده بودند و مشکوک به این سو نگاه می‌کردند و برایشان سئوال بود که آیا آن که را دیده‌اند، از افراد بومی بوده، یا نظامی؟ بالاخره پایین آمدند و ما هم عقب کشیدیم.
شناسایی دوم ما با حمید چریک شب عید نوروز یا شب قبل از آن بود. حمید بود، رحیمی و تهامی و حاج مهدی کازرونی و من. در منطقه‌ی امام زاده عباس، سمت چپ ارتفاعات کمر سرخ چند تا دِه بود. تک درختی هم بود که فکر کنم بلوط بود. ما روزها در پناه این درخت که تنه‌ی بزرگی داشت؛ خط عراقی‌ها را دیده‌بانی می‌کردیم.آن شب پای درخت یک چیزی خوردیم و در همان حال برنامه‌ریزی کردیم. بلدی داشتیم به نام شیخ عیسی که نوه‌ی شیخ قیوم، بزرگ روستای قیوم بود. قرار شد حاج رحیمی، تهامی و شیخ عیسی با یکی از بچّه‌های اطلاعات به نام عرب به سوی جاده‌ی آسفالت رفته، از طریق شیارها از خط دشمن عبور کنند و اگر ممکن شد به سمت 202 بروند و پس از شناسایی به خط خودی برگردند. آن‌ها سینه خیز از شیارها به سوی بلندی رفتند و وارد شیار دیگری شدند که گودتر بود و رو به جلو می‌رفت. من و مهدی و حمید چریک هم از فرطِ خستگی کنار درخت خوابیدیم. آن وقت‌ها مثل اواخر جنگ خیلی احتیاط نمی‌کردیم. وقتی بیدار شدیم، به شدّت احساس ناامنی می‌کردیم. برخوردمان با عراقی‌ها زیاد بود. ما از این طرف می‌رفتیم آن‌ها از آن طرف. نمازمان هم داشت قضا می‌شد.
به سرعت آمدیم پایین، بی آن‌که مراقب عراقی‌ها باشیم. نمازمان را در شیاری خواندیم و به خط خودی برگشتیم.برادر اشجع، فرمانده سپاه منطقه شش دنبال‌مان می‌گشت. برگه‌ای نشان داد که دست خط آقا محسن بود که تازه فرمانده کل سپاه شده بود. گویا دشمن به بچّه‌های قم در شوش حمله کرده و آن‌ها هم مهمات‌شان تمام شده بود. بعید نبود به جای دیگری هم حمله کند. بنابراین بهتر است امشب شب عملیات باشد و همه به طرف میدان‌های خود حرکت کنند. خیال ما راحت بود که شناسایی‌‌مان انجام شده. قرار بود گروهانی مرکب از سپاه و ارتش به سوی 202 بفرستیم. گروهانی به فرماندهی حمید چریک، مهدی کازرونی و برادر خوشی از سمت چپ بیایند و گروهان او با ارتش هم به فرماندهی شادکام از سمت راست رودخانه‌ی چیخواب عبور کند. ما فرماندهان اصلی را به سمت چپ فرستادیم؛ چون امیدمان از سمت راست کم بود. امکان پشتیبانی از سمت راست اصلاً وجود نداشت.
جاده‌ای از امام زاده عباس به خط ما می‌آمد که از این راه می‌توانستیم کمر سرخ را دور بزنیم و به بچّه‌های سمت چپ مهمّات برسانیم. همه‌ی امید ما آن‌جا بود و به همین دلیل تقویتش کردیم. حمید سریع به گردان خودش رفت. خوش‌بختانه آقای رحیمی نرفته بود. سریع برگشت و ما نیروها را سامان دادیم. هوا تاریک شده بود که آن‌ها گردان را از ارتفاعات پایین آورده، تجهیز کردند و به طرف خط دشمن حرکت کردند و ساعت 12 به نقطه‌ی درگیری رسیدند. حمید چریک با رحیمی و حاج مهدی کمر سرخ را دور زدند و پشت دشمن کنار روستای شیخ قیوم مستقر شدند و منتظر بودند که من از سمت راست حرکت کنم تا همه با هم به مرحله‌ی شروع عملیات برسیم. ساعت 12 تماس گرفتندکه عملیات لغو شده و نیروها باید برگردند. من با حاج مهدی تماس گرفتم و به رمز گفتم: برگردید.
در آن موقع شب کسی دفترچه‌ی رمز را باز نمی‌کرد که ببیند رمز چی هست و آن‌قدر هم آماده‌ی عملیات بودند که احتمال لغو شدن آن را نمی‌دادند. اولین رگ‌بار از سوی حمید چریک شلیک شد که آماده‌ترین نیرو بود. ناهماهنگی پیش آمده بود. وقتی به معبر رسیدند، بچّه‌های گروهان می‌روند پیش حمید و می‌پرسند: پس کی مهمّات می‌دهی؟
حمید می‌گوید: فعلاً خشاب‌تان را مصرف کنید تا بعد...
می‌گویند: خُب، می‌خواهیم مهمّات تو خشاب‌هایمان بگذاریم. حمید می‌گفت از این گروهان شصت هفتاد نفری هیچ‌کدام حتی یک خشاب پرنداشتند. خدایی بود که عملیات لغو شد.
بچّه‌ها شش بعد از ظهر رفتند و شش صبح برگشتند. دوازده ساعت راه‌پیمایی با کوله‌پشتی همه را از پا انداخته بود. دور زدن مسیر برای آمدن به این طرف خیلی زمان برده بود. باید توی گناره و هتیت می‌نشتند. خطر گشتی‌های عراقی با سگ‌هایشان وجود داشت و بچّه‌ها که خیلی خسته بودند، ‌اصلاً استتار و اختفاء نمی‌کردند. روی خاک‌ریزها افتاده بودند. با این حال حمید که خیلی سرحال بود، به من گفت: اگر این‌طور پیش برویم، عراقی‌ها ما را می‌بینند و همه را تکّه پاره می‌کنند.
گفتم: می‌بینی که خسته افتاده‌اند. کاری نمی‌شود کرد.
سری تکان داد و گفت: این جوری نمی‌شود. و رفت و خدا می‌داند از کجا تانکر آبی آورد و شروع کرد روی بچّه‌ها آب ریختن. با این‌که منطقه جز‌ء خوزستان بود و زمستانش خیلی سرد نبود و روزهای گرم و شب‌های بهاری داشت، اما آن آب بچّه‌ها را حسابی سرحال آورد. بعضی با سر و روی خیس می‌خندیدند، بعضی هم از این حرکت او خوش‌شان نیامد. به هر حال با ترفند بچّه‌ها را به پشت خاک‌ریز کشید. دوباره پیغام آمد که امشب عملیات است. باز بچّه‌ها را تجهیز کردیم. اتفاقاً به‌تر هم شد. چون در این رفت و برگشت مسیر را خوب توجیه شده بودند؛ به خصوص که ردّ مشخصی هم به جا گذاشته بودند. در مسیر برگشت کوله‌پشتی، آرپی‌جی، خرده‌ریزهای بچّه‌ها افتاده بود و مسیر را مشخص کرده بود. ما دشمن را کنترل کردیم. واکنش خاصّی روی ارتفاعات دیده نمی‌شد، ولی هواپیماهای عراقی با ارتفاع بسیار کم خط ما و خط‌های دیگر جبهه را کنترل کردند و رفتند. ما دوباره بچّه‌ها را با همان تجهیزات به سوی عراقی‌ها حرکت دادیم. نیروی سمت راست ما به میدان مین برخورده بود و همراه خود تخریب‌چی نداشتند. یکی از دلایلی که باید دشمن را دور می‌زدیم، همین بود. ما سه تا تخریب‌چی داشتیم که برای هر میدان مین یک نفر را فرستادیم.گروهان حمید منطقه را دور زدند، یعنی از راه عراقی‌ها بالا آمدند. همین که درگیری شروع شد، آتش کمر سرخ قطع شد و بچّه‌ها تا نزدیکی ارتفاعات بدون درگیری پیش رفتند. بلافاصله بعد از شنیدن رمز به ارتفاعات حمله کرده، ‌سرشاخه‌ی آن‌ها را گرفتند. اطراف کمر سرخ کاملاً بسته شده و 202 سقوط کرده بود. ناحیه‌ی کمر سرخ دو محور شده بود. یک محور را حمید چریک می‌رفت و محور دیگر را سردار خوشی که فرمانده‌ی گردان بود و حمید جانشین او. پیک مخصوص حمید، شهید منصوری بود و مصطفی هندوزاده هم کنار او بود. در محور او شهید طاهری بی‌سیم‌چی بود. حمید از وسط ارتفاعات رفت و سردار خوشی از سمت چپ ارتفاعات را دور زد. آن‌ها از دو محور حرکت کردند و ارتفاعات را گرفتند. حمید خیلی سریع نیروها را به سوی اهدافی که باید فتح می‌شد، رساند. سرعت عمل خوبی داشت که این سرعت را به نیروهای تحت امرش هم منتقل کرد، طوری که ابتکار عمل و قدرت تحرک را از دشمن سلب می‌کرد. برادر طاهری،‌ بی‌سیم‌چی حمید در همان عملیات شهید شد. حمید و سردار خوشی رفتند جسد او را پیدا کنند. چون کاغذ رمز همراهش بود و ممکن بود لو برود. این شهید کاغذ رمز را خرد کرده، هنگام شهادت خورده بود. خرده‌های کاغذ در دهانش مانده بود. حمید با وجود موانع خط را شکست و ارتفاعات تا صبح به جز یک منطقه تثبیت شد. سردار خوشی و حمید چریک به آن نقطه رفتند. در آن‌جا حاج حسن رشیدی و دو نفر دیگر زخمی شده بودند و امکان نزدیک شدن به روستا وجود نداشت. حمید و سردار خوشی مجدداً نیروها را سازماندهی کردند و با حاج مهدی کازرونی به سمت روستا رفته، درگیر شدند. عدّه‌ای شهید شدند که به نظرم برادر موذن‌زاده هم جزء‌شان بود. سازمان پیاده راه انداختند تا روستا را دور بزنند. تا 50 متری، دشمن واکنشی نشان نداد. خطر زدن آرپی‌جی وجود داشت. ناگهان از چهار طرف تیربار و آرپی‌جی زدند که تعدادی از بچّه‌ها زخمی و یک نفر هم شهید شد. بعد از نیم ساعت عقب کشیدند و با تانک و هر چه داشتند، روستا را کوبیدند و آن‌جا را پیاده فتح کردند.
من آن موقع از حمید بی‌خبر بودم و دنبالش می‌گشتم. فکر می‌کردم شهید شده. ارتفاعات طولانی بود و همین‌طور از صبح می‌گشتیم. ساعت ده حمید با نیروهایش آمد. صلوات می‌فرستادند و شور و حال خاصی داشتند. پای حمید زخمی شده بود. روبوسی کردیم. ماجرای فتح ارتفاعات را برایم تعریف کرد و گفت: چند تا اسیر گرفتیم که بالای تپه اند.
و شرح داد که عراقی‌ها بالای تپه‌ای مانده بودند و به شدّت مضطرب بودند، چون تپه محاصره شده بود و می‌دانستند اگر تیراندازی کنند، همه‌شان کشته می‌شوند. حمید با دیدن تردید آن‌ها و با استفاده از غفلت‌شان اسلحه‌ی یکی‌شان را می‌گیرد و همه را اسیر می‌کند. برایشان چند مراقب گذاشته بود و خودش آمده بود پایین. بعد که اسرار را آوردند پایین، دیدیم هفتاد هشتاد نفرند. به این ترتیب عملیات در روز اوّل با موفقیت به پایان رسید.
روز دوّم خبر پخش شد که عراقی‌ها با تیپ 10 زرهی به دشت عباس حمله کرده، نیروهای ما را در موقعیت 202 محاصره کرده و بین ما و کمر سرخ فاصله انداخته‌اند. از طرفی بچّه‌های تیپ امام حسین علیه‌السّلام در دِهی بین ما را شیخ مزبور و عین خوش عملیات می‌کردند.در شیخ مزبور عدّه‌ی زیادی بودند که مشخص نبود بچّه‌های امام حسین علیه‌السّلام هستند یا افراد خود ما یا حتی عراقی‌ها. هر چند رنگ ایفایشان به رنگ ایفاهای عراقی می‌خورد، اما برای ما قطعیت نداشت، چون بچّه‌های اصفهان ماشین را از طریق القدس آبادان و جاهای مختلف به غنمیت گرفته بودند. حمید را با آن پای مجروح که کوچک‌ترین تأثیری بر روحیه‌اش نداشت، با تعدادی از بچّه‌ها به شیخ مزبور فرستادیم. تمام مدّت با همه ارتباط داشتیم. با بخشی از تیپ امام حسین علیه‌السّلام هم ارتباط برقرار کردیم و یک تیم هم از آن‌ها به سوی هدف حرکت کردند. افراد شیخ مزبور حدود 600 عراقی بودند که درگیری عین‌خوش و و202 به آن دِه ریخته بودند تا از راه رودخانه‌ی چیخواب فرار کنند، اما در شیخ مزبور به محاصره افتادند.آن‌ها سازماندهی رزمی نداشتند. ترسیده بودند، با این حال امکان خطر و درگیری جدّی وجود داشت. اما حمید هر 600 نفر را با حداقل درگیری و کم‌ترین تلفات اسیر کرد و به منطقه‌ی ما آورد.
عملیات فتح‌المبین ده روزی طول کشید. ما با عراقی‌ها در دشت درگیر بودیم. کمر سرخ دست ما بود و با خاک‌ریزی که کنار امام زاده زده بودیم، کنترل منطقه را در دست داشتیم. عراقی‌ها هم به سمت تنگه ی ابوغریب عقب‌نشینی کردند. از نیروی ما هم یک گروهان مانده بود.
بیش‌تر افراد یا زخمی بودند یا به شهادت رسیده بودند. یک ونیم نیمه شب، شهید حسن باقری با محمّد علی ایرانمنش آمدند پیش من. نامه‌ای از آقا محسن داشتند و نقشه‌ای از تنگه‌ی ابوغریب تا مرا توجیه کنند که تنگه را ببندیم و از ورود دشمن به منطقه‌ی فتح المبین جلوگیری کنیم. احتمال داشت عراقی‌ها با عبور از رودخانه دُبُویدج از طریق دشت چمسری به سوی ارتفاعات تینو و ارتفاعات رقابیه و ارتفاعات عین خوش بیایند و همه‌ی زحمات ما هدر برود. ما تا آن موقع تنگه‌ی ابوغریب را ندیده بودیم و اوّلین بار روی نقشه‌ی تنگ توجیه شدیم. جلسه‌ای گذاشتیم و قرار شد اولاً ده یا دوازه کمپرسی با چراغ روشن به سمت عراقی‌ها حرکت کنند. یعنی تظاهر به آوردن نیرو و تجهیزات کنیم. این عمل باعث ترس عراقی‌ها می‌شد، یا فرار می‌کردند یا دست از مقاومت برمی‌داشتند. ثانیاً قرار شد شهید حمید عرب‌نژاد با لودر جلو‌دار ما شود و اوّلین درگیری را او به‌وجود آورد. عراقی‌ها کالبیر و آرپی‌جی داشتند و کار عرب‌نژاد خیلی خطرناک بود. قرار شد حمید چریک و تهامی با گروهان بعدی پشت سر حمید عرب نژاد حرکت کنند.
آن شب، با فاصله‌ی حدود بیست متر در پی هم بودیم. صبح ساعت 30/8 حرکت‌مان به سوی عراقی‌ها شروع شد، اما اثری از آن‌ها نبود. من و تهامی و حسین دانایی با استیشن به سوی تنگه‌ی ابوغریب رفتیم تا موقعیت عراقی‌ها را شناسنایی کنیم که همان‌جا انفجار ماشین پیش آمد و عملیات فتح المبین تمام شد.
حمید در عملیات فتح المبین اواخر عملیات مدّتی مفقود شد. بعدها از خودش شنیدیم که اسیر شده. به قول خودش به خاطر قراردادی که با امام زمان داشته، او هم نجاتش داده است.
می‌گفت: در اثر برخورد ترکش خمپاره یا آرپی‌جی مجروح شدم و از هوش رفتم. فردا ظهر ساعت یازده به هوش آمدم و خودم را در محاصره‌ی ده بیست عراقی دیدم. خود را به مُردن زدم و دعا کردم که ای امام زمان، من هر کار کردم، برای رضای خدا بود و برای اعتلای دین اسلام. خودت مرا نجات بده. عراقی‌ها به سوی من آمدند و حتی لگدی هم به من زدند، اما چون فکر کردند مُرده‌ام، رفتند. ده دقیقه بعد دو سرباز عراقی نزدیک شدند. باز هم احتیاط کردم و خود را به مردن زدم. اما این دو برادر عراقی با بغض مرا سرباز امام خمینی خطاب کردند و وقتی جیب‌هایم را گشتند، مهر‌، قرآن و عکس امام را در آوردند. به صدام فحش دادند و گفتند این سرباز علی و محمّد است. به دلم افتاده این لطف امام زمان است و حرکتی کردم که آن‌ها متوجه شدند زنده هستم. مرا به سنگرشان بردند و غذا دادند. بعضی از عراقی‌ها که فارسی بلد بودند، گفتند که به زور آن‌ها را به جبهه آورده‌اند. دکترشان مرا معاینه و پانسمان کرد. تمام تنم پر از ترکش بود و دردناک. مرا سوار تانکی کردند تا به عقب منتقل کنند، اما من از خدا خواسته بودم شهید بشوم، اما اسیر نشوم. برای همین در یک لحظه وقتی خدمه‌‌ی تانک پیاده شدند و دیدم کسی دور و بر تانک نیست، از فرصت استفاده کردم و کمی سینه‌خیز و کمی به حالت دو به سمت سنگرهای خودی آمدم. وقتی بچّه‌ها را دیدم، سر به سجده گذاشتم و خدا را شکر کردم. مرا با هلی‌کوپتر به بیمارستان اهواز منتقل کردند.
گویا خواهرش آن‌جا کار می‌کرده. چند ترکش تو بدنش بوده که یکی نزدیک مُهره‌ی کمر و بسیار خطرناک بوده، امام حمید راضی به عمل نمی‌شود و فوراً به کرمان برمی‌گردد. او را دیدم، انگار دنیا را به من دادند. فقدان او غیرقابل تصوّر بود؛ او و آن جسارتش و حرکات شیرینش که همه جزء خاطرات شیرین ماست. فراموشم نمی‌شود که در همان عملیات فتح المبین نیاز به اطلاعاتی در مورد تحرکات دشمن داشتیم. حمید گفت: یک عراقی را اسیر می‌کنیم و از او اطلاعات می‌گیریم.
از ساعت 6 صبح تا 2 بعد از ظهر با تقی ابوسعیدی دم دستشویی عراقی‌ها کمین می‌کنند و منتظر می‌نشینند تا یکی از عراقی‌ها بیاید و او را بگیرند و بیاوردند، اما کسی نمی‌‌آید. اگر آن‌ها را برنمی‌گرداندیم، حتماً تا شب منتظر می‌ماندند و یکی را گیر می‌انداختند.
جا دارد کمی از اخلاق و رفتار حمید چریک بگویم. او انسانی متعبّد و اهل نماز و روزه بود. از نظر شناخت نظامی از همه جلوتر بود. به یاد ندارم هیچ کس حتی یک مورد شکایت و اعتراض نظامی از او کرده باشد. با آن‌که به نظم و ترتیب بسیار مقید بود و سخت‌گیری می‌کرد، حالت خودمانی‌اش باعث جذب سریع نیرو می‌شد. بچّه‌های گردانش خیلی دوستش داشتند. حمید برایشان به شدّت جذاب بود. اوّلین کسی که نوشتن پشت پیراهن یا نوار روی کلاه آهنی را مرسوم کرد، حمید بود؛ با عبارات قشنگی مثل «یازهرا»، «یا حسین»، یا «مسافر کربلا.»
حمید از آن نیروهای استثنایی چند بعدی بود نظامی بود، اما نه آن‌قدر خشک و مقرراتی که نیرو را بیزار کند، یا نه آن‌چنان خشک مقدّس که نیرو را فراری دهد. با این‌که فرمانده‌ ‌گردان بود، اما اگر واقعاً قرار می‌شد یک نفر در سپاه کرمان دواطلب رفتن روی مین شود، آن یک نفر حمید بود. خلوص نیتش منحر به فرد بود. او نه تنها برای گروهان تحت امرش که برای تمام بچّه‌های جنگ عزیز بود. خصلت‌هایی داشت که او را همه جا مطرح و عزیز می‌کرد. در عملیات طریق‌القدس عموم جبهه‌ها را بچّه‌های شهرستان‌ها اداره می‌کردند. ما ستاد پشتیبانی کرمان را راه انداخته بودیم و یکی دو ماشین داشتیم که از کرمان مواد غذایی می‌آوردند، مثل پسته و آجیل. حمید و اکبر حسینی همیشه به امکانات زیاد ما اعتراض می‌کردند که شاید بچّه‌های خطوط دیگر چنین امکاناتی نداشته باشند. ما می‌گفتیم این سهمیه‌ی بین بچّه‌های خطوط دیگر تقسیم شود. یک‌بار یکی دوگونی انجیر را در خط‌های طریق القدس و دهلاویه که از شهرستان‌های دیگر بودند، تقسیم کردند. شوخی‌هایش همه را سرحال می‌آورد. امکان نداشت آدم ناراحت باشد و حمید بگذارد این ناراحتی ادامه پیدا کند. کارهایی که برای حفظ روحیه‌ی نیروها می‌کرد، واقعاً تحسین برانگیزد بود. مثلاً وقتی صبح زود،‌ بین راه بچّه‌ها حتی نان خشک برای خوردن نداشتند، ‌او از توی کوله‌پشتی‌اش چراغ پریموس و قابلمه و وسایلی درمی‌آورد و یک آبگرمو (اشکنه) درست می‌کرد و بچّه‌ها را به خوردن دعوت می‌کرد که همین حال همه را جا می‌آورد. به خاطر همین خصلت‌های او بود که گروهانش یکی از سرحال‌ترین و فعال‌ترین گروهان‌ها بود که می‌شد سخت‌ترین عملیات را به آن محور محول کرد. حمید در عملیات بار فرماندهی گردان را به عهده گرفت. در‌حالی‌که گردان او با یک گردان ارتشی ادغام شده بود. خیلی خوب به کل گردان می‌رسید. تقریباً تمام نیروهای تحت امرش شب اوّل وارد عملیات شدند. به خاطر کارآیی بسیار بالای خود حمید و هدایت خوبی که روی گردان داشت، نقش او در عملیات طریق‌القدس خیلی مشکل و حساس بود. در عملیات طریق القدس، ‌عصایی شکل سیّد جابر دست ما بود. سمت راست و وسط را عراقی‌ها گرفته بودند. مقاومت ما در در سمت سردار خوشی خلاصه شده بود. طرحی ریختیم که حمید از وسط به عراقی‌ها حمله کند و خط را بشکند و خود را به سردار خوشی برساند. او را به سنگر خواستیم. با روحیه‌ای شاد آمد. توجیه‌اش کردیم و گفتیم حمید این کار باید انجام شود. در حضور افراد ارتشی که حضور داشتند، با ابهّت خاصی گفت! «چشم» و رفت و وارد عملیات شد.
حمید خصلتی داشت که همیشه پیشتاز گردان بود. اگر فرمانده گردان بود، با دسته‌ی اوّل می‌رفت و اتفاقاً با تیم دسته‌ی اول می‌رفت، نه مثلاً با تیم سوّم آن. جلو می‌رفت و پاک‌سازی می‌کرد و راه را برای بچّه‌ها باز می‌کرد. وقتی تماس گرفت، که خط را شکسته و سنگرها را تصرف کرده بود. هم در راست و هم در چپ درگیری داشت و چیزی نمانده بود که به سردار خوشی برسد، اما فاصله زیاد بود. نیزاری بود که باید پاک‌سازی می‌شد. چند سنگر از عراقی‌ها باقی مانده بود. باید از کانالی رد می‌شدند و به طرف خاک‌ریز دشمن می‌رفتند. منطقه خیلی ناامن بود. بچّه‌ها کمی جا خورده بودند. حمید گفته بود کمی جلو بکشند، اما کسی حرکت نکرده بود. حمید برای روحیه دادن به بچّه‌ها گفته بود. ترس ندارد حمله همین است، دیگر شلم شوتا هلم هوتا که نیست و خود قبل از همه از کانال رد می‌شود و به این ترتیب بچّه‌ها جرأت پیدا کرده دنبالش می‌روند. خاک‌ریزهای دشمن را دور می‌زنند و حمید با همان روش چریکی مخصوص به خود با پرتاب نارنجک سنگرهای پشت خاک‌ریز را منهدم می‌کند و فقط چند سنگر باقی مانده بود تا خط پاک‌سازی شود که عراقی‌های در حال فرار او را به رگ‌بار می‌بندند.گلوله‌ی اوّل به شکمش می‌خورد. بچّه‌ها شکمش را با چفیه‌ی خودش می‌بندند تا از خون‌ریزی جلوگیری شود. اما حمید از پا نمی‌افتد. به هر زحمتی که هست، سرپا می‌ایستد و می‌گوید شما بروید و خودتان را معطل من نکنید. و اشهدش را می‌گوید. ناگهان رگ‌باری دیگر حمید را به زمین می‌زند بیست گلوله به سینه و شکمش اثبات می‌کند. اما باز نفس زنان بچّه‌ها را ترغیب می‌کند تا به پیش‌روی ادامه دهند. گلوله‌ی آخر به سرش می‌خورد و او را به شهادت می‌رساند. تاثیر شهادتش عجیب بود. شهادت حمید چریک و حمید عرب‌نژاد در عدم موفقیت مرحله‌ی اوّل عملیات خیلی مهم بود. بچّه‌ها مجبور به عقب‌نشینی شدند. جنازه حمید 9 روز روی شن‌های داغ خوزستان ماند تا ما باز پیش‌روی کنیم و با عملیاتی دیگر خرّمشهر آزاد و جنازه آن هم‌رزم عزیز را به عقب منتقل کنیم.

 
آگهی

ورود به سایت



گالری تصاویر


موزه دفاع...
موزه دفاع...
Powered & Designed By: Sajed Support Team